ويقرب الرحيل..

بسم الله الرحمن الرحيم : هذا ما أوصت به فاطمة بنت رسول الله صلّى الله عليه وآله. أوصت وهي تشهد أن لا إله إلاّ الله ، وأنّ محمّداً صلّى الله عليه وآله عبده ورسوله ، وأنّ الجنّة حقّ ، والنار حقّ ، وأنّ الساعة آتية لا ريب فيها ، وأنّ الله يبعث من في القبور.
يا عليّ ، أنا فاطمة بنت محمّد صلّى الله عليه وآله ، زوجّني الله منك لأكون لك في الدنيا والآخرة ، أنت أولى بي من غيري ، حَنِّطْني وغَسِلْني وكَفّني بالليل ، وصلِّ علَيّ وادفُنّي بالليل ، ولا تُعِلمْ أحداً. وأستودعك الله ، وأقرأ على وُلدي السّلام إلى يوم القيامة.
نمکزار
تقدیم به حسین آرشیدکه قصد دارد نمکزار را تعطیل کند
حدودا یکسال و نیم پیش بود که تصمیم گرفتم اینجا بنویسم. راستش رو بگم اولش فقط دوست داشتم بفهمم وبلاگ چیه و وبلاگ نویسی چطوریه دو سه تا وبلاگ هم بیشتر سر نمی زدم که جدی ترینشون همین نمکزار بود.
نمکزار همیشه مورد توجهم بود هم بخاطر قلم ساده و روانش و هم بخاطر اطلاعات خاصی که گهگاه آنجا در ارتباط با وبلاگ نویسی پیدا میشد.میتونم بگم همیشه بعنوان یک وبلاگ جدی و سودمند بهش نگاه میکردم.
اون روز ها فکرش را هم نمی کردم که کمتر از شش ماه بعد فامیل بشیم. البته تعریفهای ما از شیرازی جماعت هم بی تاثیر نبود.
نمکزار برای من پر از خاطره های شیرینه، خاطره هک سه الف، خاطرات عقدشون،خاطره خنده های خانه زابا که چقدر صمیمیت شان برایم چشمگیر بود!
طبق ادعای خانم مهندس تعطیل کردن وبلاگ هیچ ربطی به سالگرد ازدواجشان نداشته وگرنه میگفتیم لابد قصه نو و آمدن به بازار و دل آزار شدن کهنه است.
فقط دوست داشتم یاد آوری کنم که نمکزار چقدر برای ما ارزشمند است. باشد که همواره در پیشبرد امور همسرداری، بانک داری و وبلاگ داری موفق باشند.
نمایشگاه
پنجشنبه رفتیم نمایشگاه همان ابتدا دو دور، دور نمایشگاه طواف کردیم از پارکینگ خبری نبود ماشین را اجبارا چند خیابان آنطرفتر پارک نمودیم.
ساعت ۱۰ با بچه ها قرار داشتیم. من ۱۰ ونیم رسیدم خوشبختانه زیاد دیر نشده بود سطرانه با دانشگاه آمده بود پرتقالی و چکه های فکر صبح از مشهد رسیده بودند طهورا که خودش مسئول هماهنگی بود ،عطیه بعدا اومد وغیرمنتظره و چند تا از دوستان دیگه که خیلی خوشحال شدم از آشناییشون.نیم ساعتی به سلام واحوالپرسی و روبوسی و خوش و بش گذشت...ناگفته نماند که سطرانه جان یک جعبه گز درجه یک اصفهان زده بود زیر بغلش و به همه تعارف میکرد فقط به این نیت که خصلت حقیقی اصفهانی خودش رو ثابت کنه.
اما نمایشگاه:
مثل همیشه عمده تبلیغات مربوط به کتب کمک درسی بود.
سالنهای مختلف خیلی از هم فاصله داشتند اینقدر که اجبارا قید بعضی ها رو زدم.
پیشخوان انتشارات کتب عمومی کماکان مملو از رمانهای اینچنینی و آنچنانی و آشپزی و...بود.
کاسبتر از همه خوردنی فروشی ها بودند که صف عریض و طویلشان دیدنی بود آنقدر که مجبور شدیم به یک لیوان ذرت مکزیکی بسنده کنیم.
بیشتر حرف زدیم کمی هم کتاب دیدیم! سر جمع هفت جلد کتاب خریدم که شش تای آنها شعر و داستان بود!

مغرب نمایشگاه رو ترک کردیم. تراکم جمعیتی که میخواستند سوار مترو شوند حقیقتا چشم نواز بود...!

از ما که گذشت ولی اگر خواستید نمایشگاه بروید:
اولا قید ماشین شخصی و مترو را بزنید.
ثانیا با دوستانتان نروید!!! ![]()
پ.ن:
۱- شما هم اگر حوصله کردید عکس کتابهایی را که خریدید بگذارید.
۲- یکی از عکسهای دوستانه را در ادامه مطلب گذاشتم. ولی رمز دار است!
به عشق پیامبرم

نورچشمی خدا خسته بود
یک لحظه هم راحتش نمی گذاشتند
گاه و بیگاه
در خانه
در کوچه
در مسجد
درد دل می کردند
اظهار علاقه میکردند
مشورت میگرفتند
.
شرم و حیا اما
مانع میشد
تا به رو بیاورد
یا کسی را براند.
.
خداوند رحمن
که لحظه ای چشم از او بر نمیداشت
آیه ای فرستاد
تا مفری باشد
برای او
.
يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدي نجواكم صدقة ذلك خير لكم و اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم.
اي كساني كه ايمان آورده ايد ، چون خواهيد كه با پيامبر نجوا كنيد ، پيش از نجوا كردنتان صدقه بدهيد اين براي شما بهتر و پاكيزه تر است واگر براي صدقه چيزي نيافتيد ، خدا آمرزنده و مهربان است.
.
گفته اند:
پس از نزول آیه
دیگر کسی به نزد پیامبر نرفت
جز علـــــــــــــــــی (ع)
!
او حتی دیناری را خرد کرد
وقف حضور در محضر پیامبر
.
آنقدر سکوت کردند
تا آیه منسوخ شد
.
وحی آمد:
اشفقتم ان تقدموا بين يدي نجواكم صدقات؟ فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلاة و آتوا الزكاة و اطيعوا الله و رسوله و الله خبير بما تعملون.
آيا ترسيديد پيش از نجوا كردن صدقه بدهيد ؟ حال كه صدقه نداده ايد وخدا هم توبه شما را پذيرفته است ، پس نماز بگزاريد و زكات بدهيد و ازخدا و پيامبرش اطاعت كنيد ، كه خدا به كارهايي كه مي كنيد آگاه است.
.
ترسیدید از آنکه برای گفتگو با پیامبر صدقه دهید؟
.
یا محمد
کاش امروز بودی
به خدا زندگیمان را هم میدادیم
برای یک گوشه نگاهت
خنده ات
اخمت
برای لحظه ای هم کلامیت!
به مناسبت روز معلم
۱-آن روزها
یادمه دبستان که میرفتم مامانم همیشه روز معلم یه جلد کتاب "جلوه های معلمی استاد مطهری" بهم میداد تا ببرم برای معلممون هر چی هم میگفتم من میخوام یه هدیه خوب ببرم میگفت هدیه تو از مال همه بهتره. هیچوقت باورم نشد که هدیه من از همه بهتره چون بچه های کلاس برای معلممون همه چی میاوردن جز کتاب. حتی یه بار کلاس سوم پول رو هم گذاشتن و واسه خانم معلم انگشتر طلا خریدن. من پول ندادم همون کتابو بردم. نمی دونم شاید الان طلا دادن به معلم خیلی عادی شده باشه ولی اون سالها یک شاهکار به تمام معنا بود. اونم توی مدرسه شاهد! اون روزها دلم میخواست معلم بشم فقط بخاطر هدیه های روز معلم.
۲-این روزها
چند روز پیش توی اخبار شنیدم ثبت نام آزمون استخدامی آموزش و پرورش روز معلم آغاز می شود. آزمون ظاهرا دو مرحله دارد کسانیکه پذیرفته می شوند پس از طی یک دوره دو ماهه در دوره راهنمایی بکار گرفته خواهند شد! یاد حرف شهید مظلوم رجایی افتادم که: «معلمی شغل نیست؛ عشق است. اگر به عنوان شغل انتخابش کردهای، رهایش کن و اگر عشق توست، مبارکت باد».کاش واقعا معلمهامون عاشق معلمی بودند کاش...ولی شهید رجایی هم خیلی آرمانی فکر میکرده ها..آخه کدوم بابایی میتونه شغلی رو که به این زحمت بدست آورده رها کنه؟؟! این روزها دیگه دلم نمی خواد معلم بشم.
۳- سوال:
اگه مطهری پاره تن امام بود چرا روز شهادتش رو جشن می گیریم؟؟
ادامه مطلب بدلیل اعتراض طهورا حذف شد. من بی تقصیرم!
چهارشنبه 8/2/89
صبح با زنگ گوشی موبایلم از جا پریدم.
از موسسه بود.
حدود ده تا مهمان خارجی داشتیم.
از نیجریه و فیلیپین و سوریه و ترکیه و روسیه و کویت و پاکستان و ...
هر کدام با یک شکل و قیافه.

تا ظهر همه بخشهای موسسه رو حسابی گشتند.
بعد هم با هم به نماز ایستادیم
بگذریم که با اعتماد به نفس صف اول ایستادند و نفر اول متصل به صف آقایون سنی بود!
بعد از نماز سفره ای پهن شد و سوپ و سالاد و جوجه و ..
یکیشون میپرسید این ته دیگ ها رو چطوری می خورید!!
اون یکی می گفت توی این سوپ شیر هم ریختید؟
چند تا از خانمهای عرب راجع به یکی از پارکهای تهران که ظاهرا دیروز رفته بودند صحبت می کردند و وضع لباس و آرایش دخترکان تهرانی!! گفتم توی کشورهای شما اوضاع چطوره یعنی واقعا برایتان عجیب بود گفتند بله این نحوه آرایش برایمان عجیب بود.
بعد از نهار بازدید از پژوهشکده و بیت امام داشتیم.

از آنجا هم حرم.
بچه ها هر کدام توی عالم خودشان بودند
بعضی ها عرش را سیر میکردند برخی هم ..
"قده"که اهل سوریه بود توی حیاط حرم می چرخید و اشک می ریخت.
به حس و حالش غبطه خوردم.
ساعت حدود پنج عصر بود که ازشون جدا شدم.

باران نم نم میبارید
و رنگین کمان، آسمان شهرمان را عجیب رویایی کرده بود.
تا نمایشگاه
چیزی به نمایشگاه کتاب نمانده. این روزها دارم تندتند کتاب می خوانم تا یک کم از عذاب وجدانم بابت کتابهایی که پارسال خریدم کم بشود!
پ.ن:
سطرانه کامنت گذاشته: "شما هم یه زمانی بیا که هم من و هم پرتقال جون بتونیم ببینیمت"...هر کس دیگه از بچه ها که میتونه بیاد همینجا اعلام آمادگی کنه تا باهاش هماهنگ کنیم.
