امروز

صبح زودتر از روزهای دیگه رسیدم مدرسه

رفتم نشستم توی اتاق مثلا یک کم درسی که اون روز قرار بود بگم رو مرور کنم.

هنوز لای جزوه رو باز نکرده بودم که دو تا از همکاران عرب زبان تشریف آوردند و بلند بلند شروع کردند به بحث و تبادل نظر

موضوع بحث... بماند!

حرصم در اومده بود.

سرم پایین بود و سرگرم کار خودم بودم که یکی از بچه ها وارد اتاق شد و سوالی پرسید.

لهجه افغانی با مزه ای داشت نگاهش کردم، بهش نمی اومد افغان باشه.

وقتی رفت از همکارها پرسیدم: افغانی بود؟

گفتند: نه این استرالیاییه!!

گفتم: پس چرا اینجوری حرف می زد؟

گفتند: معلم زبان فارسیش افغانی بوده!

چند دقیقه بعد یکی دیگه اومد توی اتاق لهجش کاملا عربی بود.

توی گوش همکارم گفتم: این عربه؟

گفت: نه بلژیکیه، معلمش عرب بوده!!

زیر لب گفتم:

"خشت اول چون نهد معمار کج    حالا بیا و درستش کن!"

بلند شدم از اتاق اومدم بیرون

به بچه ها تحقیق داده بودم، هر کس در مورد کشور خودش

ما هم بلدیم از دانشجوها سوء استفاده کنیم.

گزارشهاشون جالب بود و تلخ

از دغدغه ها و مشکلاتشون گفتند

اینکه حجاب در مدارس و ادرات دولتیشون ممنوعه

اینکه مسلمانهاشون چقدر بی رگ و بی غیرتند که اینجور زیر علم کفر زندگی میکنند...

اینکه مقام زن در کشورهاشون تا چه حد تنزل پیدا کرده

اینکه چه تفکری داره نسل آینده شون رو جذب و تربیت میکنه

اینکه...

همینقدر بگم که امروز

 مذهبم

کشورم 

رهبرم

و مردمم

خیلی برام بزرگ شدند

به ایرانی بودنم افتخار کردم!


صبح ظهر شب

صبح- بلوار کشاورز- داخل تاکسی

تاکسی توقف کرد. زن و مردی که به نظر با هم زیاد آشنا نمی آمدند سوار شدند هر دو روزنامه تهران نیوز داشتند و با هم تعارف تکه پاره می کردند.

زن سی بیشتر داشت ناخنهای بلند با لاک چند رنگ، موهای بلوند شده باز که روسری تقریبا هیچی از آن را نپوشانده بود و آرایش غلیییییییییظ...بدون اغراق چیزی تو مایه های جن بو داده!

بی اختیار خودم را کنار کشیدم تنه ام به تنه اش نخورد.

مرد: اجازه میدی ناخنت رو ببینم؟ چطوری اینجوریش کردی؟

زن با شوق و ذوق: خب اول نصفش رو چسب زدم اونورش رو لاک زدم بعد اونورشو چسب زدم اینورش و لاک زدم...(یه چیزی تو همین مایه ها)

مرد: اوه تو واقعا...

...


ظهر- مترو- هفت تیر

چشمهام رو بسته بودم نیمه خواب بودم. از همان خواب ها که گوش میشنود و چشم نمی بیند!صدای زن دست فروش چرتم را پاره کرد.

انواع رژ لبهای جامد و مایع، بادوام، خوشرنگ ، ضد آب نمونش رو لب خودمم هست

مداد های چرب بل با کیفیت عالی نمونش ...

ریمل جورجیوس پرپشت کننده حالت دهنده نمونش...

خط چشم پاریس نمونش...

انواع پنکیک های اتود با پوشش دهندگی قوی نمونش...

لاکهای... نمونش...

نتونستم بر کنجکاویم غلبه کنم چشمهام رو باز کردم

...


نیم ساعت بعد- باز هم مترو

قطار توقف کرده بود و مسافرها تقریبا سوار و پیاده شده بودند یکهو صدای جیغ و داد و کلمات ناجور زنی که از آنطرف کوپه به اینطرف سمتی که زن دوم ایستاده بود می دوید بلند شد.

جیغ جیغ جیغ باید پیاده شی نمیذارم قطار بره باید پیاده شی جیغ جیغ جیغ...

زن دوم: پیاده نمیشم . میگه چرا شوهرم با تو ازدواج کرده به تو چه از توی ایکبیری خوشش نمیاد

زن اول: جیغ جیغ جیغ ....غش

زن دوم را پیاده کردند!

قطار با هفت دقیقه تاخیر حرکت کرد!!

...


عصر- ترمینال جنوب

کجا می خوای بری خواهر گلم...؟

...


شب- اتوبوس تهران قم

سر درد دارم

و در این فکرم که

انسان

برای سقوط

چه شتاب عجیبی دارد!



سازمان دهی؛  خوشرویی؛  سماجت!


حالم به هم میخورد

از این همه عرفان و معنویت دروغین

که در جامعه به صد رنگ در جولان است

چگونه است که اینقدر زیبا باطلشان را طرح و تبلیغ میکنند

و ما

حق مان را..!

...

برای همه اقشار هم برنامه دارند

عرفان مخصوص پولدارها و خوشگذران ها

عرفان مخصوص فقرا

عرفان مخصوص ورزشکارها

عرفان مخصوص معتادها

عرفان مخصوص آدمهای هرزه و بی اعتقاد

عرفان مخصوص آدمهای معتقد و با اعتقاد!

عرفان های س-کسی

عرفانهای سکولار

عرفانهای منهای خدا

عرفانهای سحر و جادو

...

گیج میکنند تو را

مات میکنند تو را

جا میکنند خود را

قدم به قدم

آهسته

و

پیوسته..

جایی سخن زیبایی دیدم از علامه شرف الدین:

" لا ینتشر الحق الا من حیث ینتشر الباطل"

حق منتشر نمی شود مگر از همان جهتی که باطل خودش را تبلیغ میکند!!

...

در کشف رمز موفقیتشان

به سه راهکار رسیدم


سازمان دهی؛

خوشرویی؛

سماجت!


شطرنج


همیشه برد خواه تو

همیشه مات خواه من

بچین دوباره میزنیم

سفید تو سیاه من!



برایش یک جمله عاشقانه بگو ..


پ.ن:

... از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست

نیمه جانیست در این فاصله قربان شما.


کوتاه نوشتم که تا تهش را بخوانید

سلام خدمت همه دوستان عزیز

اول کلام بگویم کوتاه نوشتم که تا تهش را بخوانید

اصل حرف این که چند مدت بود که موضوعی ذهنم را به خود مشغول کرده بود تصمیم گرفتم تا با باقی دوستان مطرح کنم تا یا بنده از اشتباه و گمراهی خود بیرون آیم و یا آن دسته از رفقایی که در این متن روی صحبت با آنهاست.
برای من همیشه این مساله مهم بوده که تفاوتهای این دنیا و جوامع مجازی آن با دنیا و جامعه حقیقی ما چقدر است و در این بین تفاوت من باید چقدر باشد.
قوانین اسلامی را در کلام و رفتار و گفتار و گفتگوهایم در این جا تا چه حد باید جاری بدانم و تا چه حد بدان عمل کنم.همان اندازه که در دنیای واقعی خود را پایبند به آن می دانم؟ بیشتر از آن؟ کمتر؟ و یا اصلا در این دنیا آن قوانین ساری و جاری نیستند و به چیز دیگری باید پایبند باشیم؟
اصلا در این دنیای مجازی که نه من کسی را مستقیم می بینم و نه کسی من را، نه کسی میتواند واقعا به اسم و مشخصات من اعتماد کند و نه من به اسم و مشخصات کسی. نه به خانم میشود به این معنا اعتماد کرد و نه به آقا!!! بین دختر و پسر یا خواهر و برادر یا خانم و آقا و یا هر اصطلاح دیگری که شما می پسندید تا چه اندازه باید تفاوت قائل شویم و آن حریم هایی که در گفتارمان در دنیای واقعی اطرافمان رعایت می کنیم اینجا چه قدر نیاز به رعایتشان داریم؟

خوب بگذارید اندکی رک تر صحبت کنم،
وارد محیط وبلاگستان که می شوی، دنبال دوست که می گردی، شاید مهمترین چیز در انتخاب رفیق مثل همین دنیا اعتقاد و عقیده ای است که با آن داری زندگی می کنی،حد اقل به جرئت میتوانم بگویم در مورد بنده این طور بوده است. خوب بر اساس همان عقیده که ذکر آن رفت درخواست دوستی مجازی با عده ای را می دهی و آنها هم قبول می کنند در تعامل با این افراد و از پست هایشان هم جز آن چیز که انتظار داشتی چیز دیگری بر داشت نمیکنی و این یعنی تیر را به هدف زده ای و کسی که عقایدت با او در آن موارد اساسی شباهت دارد را پیدا کرده ای.

رک تر صحبت کنیم،
جمعی را پیدا کردم که اکثریت آنها ولایت و دین و آقا و امام و این حرفها را خوب قبول دارند (حداقل در کلام) عامیانه به آنها میگوییم بچه مذهبی!
انتظار از این ها این است که علاوه بر ادب برخورد متقابل که مرسوم و معمول بین هر دو شخص با اندکی عقل و شعور است قوائدی را که دین هم مشخص کرده در گفتگوهاشان به کار ببندند و آن قدر که دیگران هستند بی بند و بار و یله و رها صحبت نکنند. به نظرتان این انتظار زیادی است؟؟؟
این انتظار شامل گفتگو های خاصی نمیشود هر گفتگویی، اما همان طور که دین من به من می گوید میان خانم و آقا، خواهر و برادر ، دختر و پسر یا هر چیزی که شما دوست دارید این انتظار به نحو برجسته تری حضور پیدا می کند و جلوه نمایی می کند. تا این جا که مشکلی نیست؟؟؟ فکر نمی کنم خارج از دین صحبتی شده باشد.

خوب رک تر صحبت کنیم،
اما متاسفانه این حقیر وقتی که نگاهی به عقب می اندازم و برخی صحبت ها را مرور می کنم. کلام و کامنت رد و بدل شده این انتظار را بر آورده نمی کند،  متاسفانه بعضی وقتها گفتگو هایی میان خانم و آقا یا ... صورت می گیرد که برای بچه مذهبی ها چندان بچسب نیست یعنی به بچه مذهبی ها نمی چسبد این صحبت کردن ها.
خوشبختانه این جور صحبت ها خیلی میان ما فراگیر نیست. اما به جایی رسیدیم که دارد فراگیر میشود یعنی احساس می کنیم که نه، مثل این که طوری هم نشد این جوری صحبت کردم. کسی هم که نیست بد به ما نگاه کند بگوید آقا از ریش نداشته ات خجالت بکش یا از چادرت و یا از اعتقادت و ... و الی آخر .

بگذارید رک تر صحبت نکنیم،
این همان بحث بود که ذهنم را مشغول کرده بود. حالا دوستان قضاوت کنند. یا من اشتباه می کنم و یا برخی از رفقایمان. اگر من اشتباه می گویم که من را از اشتباه در بیاورید و اگر که بعضی رفقا اشتباه می کنند. امر به معروف و نهی از منکر را از خودمان شروع کنیم بد نیست.

نوشته محمد میرزایی

دار الرحمه

دیروز  رفتم دار الرحمه.

تنهایی...

دار الرحمه خلوت بود.

نشستم پای یک قبری به زندگیم فکر کردم.

به گذشته، به آینده، به آخرش که اینجاست...

 

یک گوشه پیرمردی داشت با رنگ سیاه نوشته های رو قبر را رنگ می کرد.

گفتم خوش به حال این مرده، لا اقل یک نفر هست که به فکرش باشه.

کسی به فکر مرده ها نیست.

همین طور که لابلای قبرها راه میرفتم این قبر توجهم را جلب کرد.


هر هفته باید برم

قرار گذاشتم

با خودم

با مرده ها

وگرنه باز یادم میره،

غفلت امان نمیده...

وقتش شده برای رفتن فکری بکنیم!