به یاد کبوتر سبک بال مصطفی احمدی روشن
نماز خانه شلوغ بود. توی صف نماز نشسته بود و با دوستش مباحثه می کرد!
رفتم جلو و بهش گفتم اینجا صف نماز است و باید جای بهتری برای مباحثه پیدا کند.
شانه را داد بالا، قیافه نیوتنی به خودش گرفت و گفت: تو اگه کارت درست باشه، باید بدونی که من اینجا حق سبق دارم!
لابد پیش خودش فکر می کرد خیلی چیز سرش میشود. چون بعدش انگار نه انگار چیزی شنیده مشغول کارش شد.
فکرشو بکن! طرف خودش نماز نخونه، مانع نماز خوندن بقیه هم بشه، اون وخ برای خودش توجیح هم ببافه و حق هم به خودش بده، به همین بی فکری!
تازه مسلمان و اهل آمریکاست. عاشق امام خمینی و دکتر چمرانه. تا چند وقت پیش کاتولیک بوده و قصد دارد باقی عمرش رو بعنوان یک دانشجوی مسلمان وقف دفاع از خدا و اسلام کند.
داشتیم صحبت می کردیم، برای اینکه غافلگیرش کرده باشم گفتم: راستی کریسمس مبارک!
بفهمی نفهمی دمغ شد، گفت: " نه! کریسمس مبارک نیست. کریسمس روز کاپیتالیسمه! مسیحی ها با دنیاشون خوشن، فقط خدا رو برای این می خوان که بیشتر بهشون بده، اونو نمی پرستن خودشون رو می پرستن، حتی لاقل روز کریسمس با خدا خلوت نمیکنن در حالیکه باید اینجوری باشه. فقظ به خورد و خوراک و پول فکر میکنن همین..."
طوری یک نفس این حرف ها رو زد که پیش خودم فکر کردم چه کار خبطی کردم کریسمس را تبریک گفتم. برای آنکه نشان داده باشم غافلگیر نشده ام گفتم: باشه... حرفی نیست. جدی که نگفتم! ولی تو هم خوب سخنرانی می کنی ها!
احتمالا شما هم با شنیدن نام نیچه به یاد سخن معروف او «خدا مرده است» می افتید. اخیرا جمله ای دیدم به نقل از نیچه و در پاسخ به جزمانديشان مسيحي که سوال بزرگی در مورد این فیلسوف آلمانی در ذهنم ایجاد کرد. آیا او خداي حقيقي را نفی کرده یا خداي مسيحيت و کلیسا را؟ آيا نيچه به همهي اديان و آموزههاي ديني بيايمان است؟
«اگر اسلام، مسيحيت (رسمي) را خوار ميشمارد، در اين كار هزاران بار حق با اوست. وجود اسلام، مستلزم وجود مردان (شجاع) است. مسيحيت ميوهي فرهنگ جهان كهن (يونان و روم) را از ما به يغما برد و بعدها ميوهي فرهنگ اسلامي را نيز از دست ما ربود. جهان شگفتانگيز اعراب اسپانيا كه از بنياد با ما بيشتر بستگي داشت، لگدكوب شد.(نميگويم با گام چه كساني) چرا؟ زيرا اين فرهنگ شريف بود. در آن گنجينهي نادر و عالي اعراب اسپانيا باز به زندگاني آري ميگفتند... بعدها جنگجويان صليبي ضد چيزي جنگيدند كه بهتر بود در برابرش به خاك ميافتادند، فرهنگي (اسلامي) كه در مقايسه با آن حتي (اروپاي) قرن نوزدهم ما، بايد خود را بس ناتوان و «ديرآمده» تصور كند، بيگمان جنگجويان صليبي خواستار تاراج بودند و شرق غني بود... اما بياييد تعصب را كنار بگذاريم! جنگهاي صليبي راهزني عظيم بود، همين و همين... زيرا هنگاميكه اشرافيت آلمان با اسلام و مسيحيت روبرو ميشود، گزينشي در بين نيست و در برخورد با عرب (مسلمان) يا يهود اين انتخاب از اين نيز كمتر است. تصميم قبلاً گرفته شده است، در اينجا كسي در گزينش آزاد نيست. صلح و دوستي با اسلام!!؟»(نيچه، 1376: صص 124- 122).
محمد دیشب تا دم دم های سحر بیدار بود. من که قرآن می خوندم اون هم نشسته بود کنارم به خیال خودش قرآن می خوند. سر دعای جوشن رفت تفنگش رو آورد و یکی دو ساعتی خودش رو باهاش مشغول کرد. چند بار رفت سراغ یخچال یکبار هم رفت طبقه پایین مطمئن بشه پایینی ها خوابشون نبرده باشه. بالا که اومد گفت مامان من هم باید دعا کنم؟ گفتم آره مامان هر دعایی بکنی امشب خدا مستجاب میکنه. یکم ساکت شد بعد گفت :"پس من دعا میکنم بخوابم صبح که بیدار میشم ببینم بزرگ شدم! "موندم چی بگم. یکم در مورد دعا حرف زدیم کم کم خوابش گرفت یهو انگار که نمی خواد تسلیم خواب بشه گفت: "مامان روزه رو اول به کجا میزنن؟" نفهمیدم چی میگه گفتم چییی؟ گفت :"اول به صورت میزنن یا دست ها؟" گفتم :به صورت. بلند شد رفت وضو گرفت. اومد کنارم دراز کشید و انگار که خیالش راحت شده باشه خدا احیاش رو پذیرفته آروم خواب رفت.
( داخلی ـ راهروی حوزه ـ ظهر)
طول راهرو را که راه میروم نگاهم را مي اندازم توي کلاس هاي کناری. اتاق کنار پله ها درش باز است. دو تا طلبه با پوشیه نشسته اند و به درس استاد گوش می دهند.تصویر متفاوتی ست، نا خودآگاه درون یکی از فولدر های ذهنم سیو می شود.
...
(داخلی ـ دانشگاه ـ یک ساعت بعد)
طبقه سوم از آسانسور پیاده می شوم. صدای خنده زنانه ای نگاهم را به سوی کلاس روبرو می کشاند. چهار تا دانشجو که آرایش یکی بد جور توی ذوق میزند و استاد، که دارد به سوال همان دختر پاسخ می دهد.
...
(خارجی ـ پیاده رو ـ بعد از ظهر)
پیاده به سمت خانه حرکت میکنم. خیابان خلوت است و آفتاب با شدت تمام می تابد. مدام تصاویر ذهنم را بالا و پایین می کنم. کدام یک از این دو در جامعه امروز هنجار است، کدام نا بهنجار؟
...
دلم یک ناکجاآباد دنج می خواهد.
اندونزیایی ست، از نوع ناسیونالیست و وطن پرستش. ادعا دارد اندونزی با دویست و چهارصد هزار نفر!! بزرگترین و شاید هم بهترین کشور اسلامی ست.
امروز آمده بود جلوی کلاس تحقیقش را ارائه کند. کلی از محسنات جوانان باهوش و با فرهنگ اندونزیایی سخن گفت. بین حرفهایش اشاره ای هم به بحث ازدواج و مهریه کرد. گفت در اندونزی بر خلاف ایران مهریه ی بالا نه تنها رایج نیست بلکه بسیار قبیح و نوعی خودفروشی بشمار می آید. می گفت از جمله مهریه های رایج در کشور ما پایان نامه داماد است که به عروس تقدیم میشود!
پ.ن: جمعیت اندونزی را از ایشان نقل قول کردم، ما که نفهمیدیم جمعیتش چند نفره!