از این قبیل آدم ها نیستم که تا چشمشان به  بچه ای می افتد سریع عاشقش میشوند و قربان صدقه اش میروند و نمیتوانند  جلوی خودشان را بگیرند. با این وجود زینب آذری برایم چیز دیگری بود. خیلی دوستش داشتم. دوست داشتم ساعتها بنشینم وبهش نگاه کنم و پیش خودم تحسینش کنم که چقدر خواستنی ست این دختر، چقدر خوب تربیت شده، چقدر مهربان است.
می خواهم بگویم  زینب با همه ی بچه ها فرق داشت. عزیز بود خیلی عزیز. 
یک هفته ای که با هم کربلا بودیم می گفت امیرحسین بچه ی من است. این بود که اکثر سفرکنارم بود. عکسهای کربلا را که نگاه میکنم توی همه ی عکسها هست با همان چشمهای گیرا و لبخند قشنگ فراموش نشدنی اش. حسابی شیفته اش شده بودم، اما هیچ وقت هم این موضوع را به کسی نگفتم که یک وقت با خودش فکر نکند اینها را می گویم چون دلم دختر می خواهد.

حقیقت ماجرا هنوز هم  باورم نشده که زینب دیگر در بین ما نیست. هر چند خیلی دیر است اما باید این ها را جایی میگفتم. بگذار همه بدانند که زینب چه دسته گلی بود و پدر و مادرش چه دسته گلی پرورش داده بودند. از خداوند منان برایشان صبر و تحمل عظیم مسالت دارم.  
و بشر الصابرین...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 17:20  توسط گلصنم  |