|
عجب موجود عجیبیه این آدمی زاد...! وقتی سرش گرفتار درس و مشقه میگه کاش می شد بجای این درس و کتابها هر چی دلم میخواست بخونم.. وقتی درس و مشق نداره حوصلش از فراغت سر میره و دلش دانشگاه و مدرسه میخواد. وقتی حالش خوبه دوست داره سر از کار همه در بیاره و تا میتونه راجع به همه چی نظر بده ولی وقتی حال نداره از خدا میخواد کسی پیدا نشه که باهاش حرف بزنه یا ازش نظر بخواد. وقتی کار نداره تمام سعیش رو میکنه که یک کاری پیدا کنه تا بتونه خودش رو نشون بده وقتی کار میریزه رو سر و کله ش آرزو میکنه به همون فراغت گذشته برگرده. وقتی پیاده ست و کسی نیست سوارش کنه میگه خدا اگه من ماشین داشتم همه این پیاده ها رو سوار می کردم، وقتی ماشین دار میشه میگه به من چه مگه من تاکسی ام ملت رو سوار کنم؟! وقتی موهاش صافه آرزو میکنه موهاش فرفری بشه وقتی موهاش فر میشه میگه موی صاف یه چیز دیگه ست! بالاخره من نفهمیدم این مقام رضا که میگن دقیقا کجاست؟ یعنی جایی که دیگه راضیت کنه... اگه و کاشکی تو کارت نباشه... اصلا اگه این طور مقامی باشه البت.
پنجشنبه جلسه
دوم کلاس بود بحثمون در دین یهود رسید به تعدد زوجات! از بچه ها پرسیدم تو
کشورهای شما چطوریه چقدر این عمل رایج یا قبیحه؟ یکی از بچه ها که اهل
ترکیه هست گفت : اخیرا روحانی مسجد ما زن دوم گرفته بود مردم نامه ای
نوشتند و امضا کردند که این آدم باید از مسجد اخراج شود و خلاصه بیرونش
کردند..!! می گفت در کشور ما قبح این کار خیلی بیشتر از داشتن رابطه
نامشروع است. بعد
از کلاس نشست اساتید بود. مدیر در مورد اهداف و برنامه های مدرسه صحبت کرد
و رسید به بحث پایه حقوق آموزشیاران و مربیان و اساتید و اینکه بر اساس
سابقه پژوهشی فلان درصد، سابقه تدریس فلان درصد، سابقه تبلیغ فلان درصد به
حقوق اضافه می شود ما گفتیم از باب "جهاد المراه حسن التبعل" هم درصدی به
حقوق بانوان محترم اضافه کنید که به خنده رد کردند و گفتند می ترسیم فردا
آقایون هم بیایند حق حسن التبعل همسرانشان را از ما بخواهند! هفته
پیش سری به نمایشگاه رسانه های دیجیتال زدم. نمایشگاه خوبی بود. چند نفری
از نا آشنایان آشنا را هم آنجا دیدیم که شیرینی مضاعف داشت. توی غرفه کافه حزب الله با چندتا از بچه های وبلاگ نویس که قبلا مجازا میشناختمشان آشنا شدیم. مهتاب و بچه حزب اللهی و خلیفه و مهدیا و
... کلی هم غیبت اهالی وبلاگستان را کردیم که خیلی مزه داشت و خلاصه اسرار مگو برایمان هویدا شد..! از سایبری های آشنا دیگر استاد پلخمون که ظاهرا داشتند دنبال غرفه خاصی می گشتند و ایمان مطهری منش که مشغول صحبت کردن بودند و عاشقانه نویس حوزه
را هم زیارت کردیم البته از دور!! کانون
زبان ایران برای دوره های مجازی ثبت نام می کرد مسئول غرفه روش تدریس
را برایم توضیح داد. به نظرم هیچ چیزی از کلاس حضوری کم ندارد. در کل برای
یادگیری زبان بد نیست. فقط نمی دانم چرا گلصنم در فهرست معرفی صد وبلاگ مفید ایرانی نبود!!! پ ن بی ربط: آنقدر بی هم بوده ایم که با هم بودن، ما را از یاد برده است...
دیروز فیلمی رو توی گوشی یکی از دوستام دیدم که حسابی وحشت زده ام کرد. ظاهرا یکی از کارمندان پتروشیمی شیراز به طور ناگهانی مفقود می شود. در پی جستجوها تلفن همراه او را می یابند. این فیلم آخرین چیزیست که روی گوشی وی ذخیره شده! پ.ن 1: وحشتناکه!!! پ.ن 2: برای بیمارهای قلبی و افراد حساس و اونایی که مثل بعضی ها!! غریب تو یه جای ساکت و آروم نشستن توصیه نمی شود.
پنجشنبه اولین روز تدریسم بود. از شب قبل داشتم فکر می کردم چه لباسی بپوشم بهتره...آخه من معمولا عبای عربی می پوشم ولی برای محیطی که همه خارجی هستند باید لباس کاملا ایرانی پوشید. صبح بالاخره یکی از مانتوهایم رو که به نظرم از بقیه مناسبتر میومد پوشیدم . می خواستم شلوار پارچه ای بپوشم ولی خوب دیدم اون شلوارم آماده نیست اجبارا شلوار لی پوشیدم. با مقنعه و چادر ایرانی. ماشین رو توی کوچه کنار مدرسه پارک کردم در یک خانه باز بود و پیرمردی داشت توی حیاط با موتورش ور می رفت. رفتم جلو و گفتم سلام پدر جان ماشین اینجا پارکه مزاحم شما نیست؟ پیرمرد با لحن گرم و مهربانی گفت نه دخترم هر وقت خواستی ماشین رو اینجا بذار هیچ اشکالی نداره و چند بار تکرار کرد هیچ اشکالی نداره.... وارد مدرسه شدم. صدای زیارت عاشورا که از بلند گو پخش می شد حس معنوی قشنگی به فضا داده بود. توی نماز خانه بچه ها داشتند زیارت عاشورا می خواندند. یک راست به سمت دفتر گروه رفتم و شماره کلاس و لیست رو ازشون گرفتم. در کلاس را باز کردم نگاه کنجکاو بچه ها روی صورتم خیره شد. پرسیدم کلاس ...؟ و با تایید آنها وارد کلاس شدم. روی صندلی نشستم پچ پچ ها شروع شد. چند دقیقه صبر کردم و بعد خودم رو معرفی کردم از اونها هم خواستم که خودشون رو معرفی کنند. از ترکیه و آذربایجان و هند و پاکستان و افغانستان و کنگو ...بودند. خیلی علاقه مند، با انگیزه و پر انرژی به نظر می آمدند خیلی بیشتر از دانشجویان خودمان!! پای تخته پشتم که به کلاس بود داشتم به پچ پچ هایشان گوش می کردم و اظهار نظرهایشان راجع به ... نمیدانم چرا بچه ها خیال می کنند وقتی معلم پشتش به آنهاست حرفهایشان را نمی شنود؟؟! بقیه اش طرح درس بود و آشنایی با منابع و ... . ولی فکر می کنم هنوز خیلی چیزها هست که باید راجع به این بچه ها کشف کنم.
جمعه شب رفتیم فیلم "بي پولي" را دیدیم. به نظرم فیلم خوب و خوش ساختی بود. ظاهرا این فیلم پس از "بوتيك" (1382) دومين ساخته سينمايي حميد نعمت الله در مقام كارگردان است. بی
پولی یک فیلم نیمه کمدي متفاوت است. داستان فیلم ماجرای زندگی زن و شوهري
ست که پس از ازدواج مشكل بي پولي پيدا مي كنند. وضعيتی که ممکن است برای
هر کسی در دوره ای از زندگی پیش بیاید. بی پولی محک جالبي در زندگي آدم ها
ست به طوري که خوب مي شود آدم ها را در چنین شرایطی مقايسه کرد. توجه به موضوع نگاه متفاوت زن و مرد در زندگی مشترک و عدم درک متقابل یکدیگر، با زبان طنز از جمله چیزهایی بود که به جذابیت فیلم افزوده بود. به غير از شخصيتهای نقش اول زن و مرد، در نقشهای فرعی نیز تعداد زیادی بازیگر معروف حضور داشتند.حبیب رضایی، امیر جعفری، سیامک انصاری،
بابک حمیدیان، رضا رشیدپور و ... بازیگران
فیلم هستند که از میان آنها بابك حميديان بازی بسیار ویژه ای داشت. در
مورد جایزه بهترین بازیگر زن جشنواره فیلم فجر برای لیلا حاتمی باید
بگویم با اینکه بازیهای ایشان را خیلی می پسندم اما بازی خانم حاتمی در بی
پولی در حد سیمرغ بلورین نبود. این را هم گفته باشم که قطعاً بیپولی با درباره الی قابل قياس نيست .
عزیز ما ، ای وصی امام عشق آنان که معنای ولایت را نمی دانند در
کار ما سخت درمانده اند. اما شما خوب می دانید که سرچشمه این تسلیم و
اطاعت و محبت در کجاست. خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست داریم و
چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم سر بر بغل شما پنهان
کنیم و بگرییم.
نخستین روز از ماه مهر است. امروز دل بیقرارم گرمتر
از همیشه می تپد و قطرات اشک پی ریز و پی در پی گونه ام را نوازش
می دهند. آخر امروز می روم تا خاطرات سالیان پیش را با دیدار دوباره
سپیدارهای خاطرات که مدتها پیش با دوستان خود در کنج دیوارهای قدیمی مدرسه
پنهان کرده بودیم یاد کنم. قرار همین بود... پ.ن: 1- از نوشته های قدیمی بود! 2- دیروز اولین روز مدرسه علی کوچولو بود. انگار همه خاطرات مدرسه جلوی چشمم زنده شد. این هم عکسهاش. + و + و + و +.
|
About![]()
حرفها دارم اما...بزنم یا نزنم؟ Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 معرفی ویژهاحمد آرامLinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
پیغامگیر اعضاء حلقه وبلاگی ,< |