تبليغاتX
گل صنم





















گل صنم

یک بچه مسلمون.متولد شیراز.بزرگ شده تهران.ساکن قم...


غروب غربت آلاله ها تماشایی است
به سر رسیدن ظلم و جفا چه رویایی است
ظهور سبز سواری که چون رسد از راه
نصیب دیده غمگین خسته بینایی است
زمانه ساکت و خاموش و سرد مجنون وار
در انتظار دم آن مسیح لیلایی است
جهان در انتظار وصالش مدام جامه خویش
بدل نماید و در فکر راز زیبایی است
به گل نشستن سرخ جوانه های امید
دعای هر دل بی تاب و قلب شیدایی است
بنال بلبل اگر با منت سر یاری است
که دیده چشم به راه ظهور مولایی است.
                                                    شعر از نویسنده(قابل توجه بعضی ها)

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت3:30توسط گلصنم | |


یه چند روزیه که این یوسف بد جوری فکر من رو به خودش مشغول کرده. قبلا ها اینجوری بهش فکر نکرده بودم با خودم میگفتم خوب کاری رو کرده که باید میکرد هر کی دیگه هم بود باید همین کارو میکرد اما حالا که خوب فکر میکنم میبینم به این سادگی هم نبوده ...من که... اگه جای اون بودم ... کم می آوردم. بیخودی که به چشم خدا اینقدر بزرگ نشد...
منم میخوام بزرگ بشم ...
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند                آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند
خدایا خواستی امتحان کنی بکن ولی نه اینقدر سخت...
کاش میدونستم قبرش کجاست...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت9:13توسط گلصنم | |


اخیرا سایتی رو پیدا کردم که یک سری سوالهایی رو از شما میپرسه و بر اساس آنها تاریخ مرگ را مشخص میکنه.شما هم میتونید امتحان کنید.

http://google62.blogfa.com/post-2.aspx

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت5:6توسط گلصنم | |



صحبتهای دیشب یوذارسیف با آکوپیس خیلی من رو تکون داد:
"مرگ یک امر عادی است...حادثه عمومی برای همه...دیر یا زود همه میمیرند...امروز نوبت توست..فردا من..و روز دیگر دیگران...اما اگر انسان عمر هزاز ساله هم داشته باشد باز هم از رویارویی با مرگ خوشحال نخواهد شد...فقط انبیا و اولیای خدا از مرگ استقبال می کنند...در هر کجا که مرگ را ملاقات کنی من به تو بشارت بهشت جاودان و زندگی ابدی در جوار پروردگار رحمان را خواهم داد"
 
و بعد خطاب به ملیساووی:"نگرانم که باز مرتکب گناه شوی و در هنگام مرگ با کوهی از گناه خدا را ملاقات کنی...باید مراقب بود...کاشتن نهال ایمان دشوار نیست...مهم حراست و بارور کردن این نهال است..."

کاش میشد من هم هنگام مرگ کسی را داشتم مانند او که اینگونه مرا دلداری میداد..کاش به من هم در هنگام مرگ وعده بهشت جاودان و رحمت پروردگار را میدادند...یعنی میشه.....باید برای رفتن فکری بکنم...برام دعا کنید....

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت18:37توسط گلصنم | |



این عکس رو به مناسبت شب جمعه گذاشتم و هیچ مناسبت دیگه ای نداره گفتم شاید دلتون گرفته باشه جمال بی مثال یوسف رو ببینید شاد شید .خدایی ریش و سبیل بهش میاد ها قبول ندارید؟؟

 

پی نوشت:اینها رو برای اونایی مینویسم که میخوان دستمال بفرستند.مصطفی زمانی متولد ۱۳۶۱ دانشجوی رشته مدیریت اهل فریدون کنار.ایشان اصلا بازیگر نیستند و این سریال تنها کار سینماییشان میباشد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت17:32توسط گلصنم | |

 

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند

انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

                                       (قیصر امین پور)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت19:4توسط گلصنم | |

بنا به درخواست دوستان ترجمه پست قبلی را اینجا گذاشتم:

"حس میکنم او را عاشقانه دوست دارم...حس میکنم فریفته او شده ام...حس میکنم او باید مرا بسوزاند...نه نه ...باید به من عشق بورزد...احساسی متناقض نما!
وقتی در خواب گریه میکنم...حس میکنم قلبم شستشو شده...من این حس را خیلی دوست دارم...آرزو میکنم همیشه در همان حال بمانم... اما...آن حال تمام میشود...زمانیکه از شدت گریه از خواب بیدار میشوم.
من عاشق کسی هستم...اما او بشر نیست...من عاشق کسی هستم...اما او را نمیشناسم...من عاشق او هستم...و احساس میکنم که او هر روز با من است...من عاشق او هستم اما او خود را به من نشان نمیدهد.
چرا او اینگونه با قلب من بازی میکند؟من قلب کوچکی دارم...هر چند ناپاک و زنگار گرفته...چگونه میتوانم آنرا درخشان کنم؟...مانند طلا...مانند ماه...
آه عشق حقیقی من...هیچ کس بجز تو سزاوار عشق ورزیدن نیست...نه دوستانم...نه مادرم...نه پدرم...آه چه میگویم...نمی توان تو را با کسی قیاس کرد...نمی توان در مورد تو چیزی گفت...تو قابل تصور نیستی...تو قابل دسترس نیستی...اما من تو را احساس میکنم...در قلبم...مرا فراموش نکن ...التماس میکنم...التماس میکنم.
تو این قلب کوچک را به من دادی...کمک کن تا آنرا برای تو نورانی کنم...از تو میخواهم که قلبم را خانه خود کنی...نه هیچ کس دیگر...
کسی در شب مرا صدا میزند...کسی با من سخن میگوید...آنگاه که تنهایم...کسی هست که عاشقانه مرا دوست دارد...اما من...چه بد معشوقی هستم من...چه بد انسانی هستم...کسی مرا صدا میزند...من صدایش را میشنوم...من صدایش را با گوش دل میشنوم....
آه عشق من...چرا مرا اینجا گذاشتی...میان اینهمه سختی...چرا مرا تنها گذاشتی؟..میان گرگها...میان  عاشقان دروغی....
من او را میشناسم...او را احساس میکنم...او مرا بیشتر از خودم دوست دارد...چرا که احساس میکنم من مال خودم نیستم...از آن اویم نه از آن خودم...من هیچ چیز از خود ندارم...همه چیز از آن اوست."

+نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت18:54توسط گلصنم | |




 این متنی که اینجا گذاشتم قسمتی از حرفهای جیمیه که دیشب توی چت به من میگفت.میگفت و اشک میریخت و من هم های های گریه میکردم.تو را به خدا ببینید این حرفهای یک جوان غیر مسلمانه از اون سر دنیا واقعا که ما کجاییم و اون کجا؟؟؟خیلی منو تکون داد  دوست دارم شما هم بخونیدش.                                                I feel that I love him
 I feel that I have jilt to him
 I feel that He should burn me
 no no
 he should love me
 a paradoxical feeling!
  when I cry in my sleep
 I feel that my heart is being washed
I love this feeling
 I wish I was in that position every moment in my life
 but
 it finishes
when my movements due to crying awakens me

 I love someone
 but he is not a human
 I love someone
 but I don't know him
 I love him
 and I feel that he is with me every day
 I love him but he does not show himself to me

 why does he play with my heart so?
 I have a little heart
 however not a pure one
 I have a heart with many rusts around it
 how can I make it bright?
like a gold
 like the moon
 oh, my real love
 no one deserves to be loved except you
 not my girlfriends
 not my mom
 and not my dad
 oh, what do I say?
 I cannot compare you with them
 I cannot say anything about you
 why are you so strange?
 you cannot be imagined
 you cannot be touched
 but I feel you
 in my heart
 don't forget me
 I beg your pardon
 I beg your pardon

 you gave me this little heart
 make me illuminate it for you
 I want you to make my heart, your house
 not any other else
someone's calling me
 at nights

 someone's talking to me whenever alone
 someone loves me but I...

 what a bad beloved I am

 what a bad beloved man I am
 someone's calling me. I hear his call
 I hear his voice
 with my heart's ears
 oh my love
 why did you put me here
 among these tenacities
 why did you put me alone?
 among wolves
 among false lovers

 I know it
 I feel it
 he loves me more than my self
 because I feel that me is not mine!
 I am his own not my own
 I have nothing form myself
 everything is in his ownership

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت1:10توسط گلصنم | |

سلام به همه دوستان خوبم

امروز میخوام یک ماجرایی رو براتون تعریف کنم.حدود یک ماه پیش یک روز که داشتم توی اینترنت وبگردی میکردم یک نفر اومد و در خواست چت داد.گفت من جیم اندرسون اهل کوبا هستم سی سالمه حاضری با من چت کنی؟گفتم چی میخوای بگی؟گفت همینجوری در مورد زندگیم.گفتم خوب باشه بگو.خلاصه یک مشت حرف در مورد کشورش زد و رفت .فرداش دوباره اومد گفت تو کشور ما اکثرا یا کمونیستن یا مسیحی اند اما من دوست دارم با اسلام آشنا بشم تو کمکم میکنی.گفتم باشه اگه بتونم کمکت میکنم. از اون به بعد هر روز برام نامه میده و یک مشت سوال میپرسه کار منم در اومده بشینم جوابشو پیدا کنم و با انگلیسی دست و پا شکستم ترجمه کنم و براش بفرستم.خلاصه که مثل خر تو گل گیر کردم.گفتم بد نیست بعضی از سوالاشو اینجا بگذارم تا شما هم اگه جوابی به ذهنتون میرسه بنویسین هم منو کمک کردید هم یک ثوابی بردید.
سوال آخرش این بود:
چرا اصلا خدا باید پیامبر بفرسته؟مگه خودش قادر نیست بدون پیامبر بشر را هدایت کنه.این که یه جور نیازمندیه.پس چطور شما میگویید خدا به هیچی نیاز نداره ولی همه چیز به او نیازمنده؟
ممنون میشم اگه نظر بدید.

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت16:48توسط گلصنم | |




ای دختر آفتاب ای خواهر ماه
ای مهر تو را ستاره ها خاطر خواه
این ذره به سایه تو آورده پناه
یا فاطمه اشفعی لنا عند الله

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت11:10توسط گلصنم | |



سلام دوستان من دیروز یک غذای جدید یاد گرفتم که خیلی ازش خوشم اومد گفتم بد نیست دستورش رو اینجا بگذارم تا شما هم یاد بگیرید .حتما درستش کنید خیلی ساده و خوشمزه ست.

مواد لازم:
آرد گندم یک پیمانه . آرد برنج نیم پیمانه. آرد ذرت یک چهارم پیمانه.ماء الشعیر یک شیشه.بیکینگ پودر یک قاشق مربا خوری.جوش شیرین نوک قاشق. مرغ یک سینه کامل یا یک بسته کتف مرغ.
دستوز:
ابتدا سینه مرغ را به قطعات مربعی کوچک تقسیم کنید و خوب نمک بزنید .همه آرد ها و بیکینگ پودر و جوش شیرین را مخلوط کرده ماءالشعیر را کم کم اضافه کنید و به هم بزنید تا مایعی یک دست و شبیه ماست شود.
حالا روغن را در تابه داغ کنید تکه های مرغ را یکی یکی داخل آرد گندم بغلطانید سپس داخل مایع بزنید و در روغن بیندازید مرغ ها پف میکنند.صبر کنید تا کاملا برشته شوند سپس آنها را بردارید.ماهیتابه باید گود باشد تا مرغها کاملا در روغن سرخ شوند.

نکته ها:
1 .اگر جوش شیرین نریزید کمتر پف میکند ولی جوش شیرین مضر است کم استفاده کنید.
2 .به مایع نمک اضافه نکنید نمک را به مرغ بزنید .
3 .میتوان پودر سیر و فلفل را هم به مایع اضافه کرد.
4 .میتوانید سیب زمینی را خلال کرده داخل این ماده بزنید و سرخ کنید.
شاد باشید

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت6:9توسط گلصنم | |



عزم آن دارم که امشب نیمه مست
پای کوبان شیشه دردی به دست
سر به بازار قلندر ور نهم
پس به یک ساعت ببازم هر چه هست
تا کی از تزویر باشم رهنمای؟
تا کی از پندار باشم خودپرست؟
پرده پندار میباید درید
توبه تزویر میباید شکست
وقت آن آمد که دستی برزنم
چند خواهم بود آخر پای بست؟

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت6:44توسط گلصنم | |